(*(دو رکعت نماز عشق )*)
چه خوبه که تو هستی . تویی که هیچوقت نبوده که باشی و نه دلم میخواهد به تور« ایتالیا» و« اسپانیا »بیفتم و نه بادام چشمهای« چینی ها »و «ژاپنی ها» را ویار کرده ام نه نسیم «دبی» و« استانبول» به کله ام زده است و نه هوس دو بیتی «بابا طاهر» کرده ام حتی «منار جنبان» هم دلم را نمی لرزاند نه مات« کیشم »و نه موجی «خزر». فاتحه ی «سعدی »و«حافظ» را هم از همین جا میخوانم من فقط یک بلیط رفت «مشهد» میخواهم ترجیحا بدون برگشت سلام آقا جانم بازم منم همان زخمی غریب . آقا جان تنهایی امانم را بریده است و دستانم نرم نرمک بوی شرور فراموشی میدهد. آقا جان دیشب دوباره خواب یار دیده ام و تمنای دیدن دوباره اش در وجودم شعله کشید. آقا جان سرباز بودنت چه سخت است و پر لیاقت خوشا به حال او که پر کشید در لگامت. آقا جان چند صباحی است افتخار همسر شهید بودن را بر شانه های رنجورم نهادی و مرا غوطه ور در دنیای بی کسی ام کردی . دلم گرفته است برای چکیدن اشکهای پر از نیاز و تمنای وصالش. دلم برای دیدن رویش چه بیقرار شده اما چه حیف که دیدن آن ماه طلعت بسان دیدن سیمرغ رازها گشته. دوباره دستهای من روان به انتظار دیدگان پر طنین و مهربان تو نشسته است و قلب من شده پر از تلاطم از صدای زنگ دار شب و اینچنین نگر به من که گویدم نسیم صبح بیا کنار من تو ای تمام این قرار من و من برای دیدن نگاه مهربان تو دوباره آب میشوم چنان تا به حال لحظه ای ندیده ای مرا چنان. تقدیم به روح همسر شهیدم سالی گذشت باز نیامد و عید شد
نخواهد بود ، هم .
تویی که نه هستی برت،حمل میشه و نه تو خودتو ، به هستی و
نیستی و بودن
و شدن و ... آلوده میکنی .
چه خوبه که تو هستی .تویی که مصداق
نداری و لاجرم ، هرگز در مقام مقایسه
قرار نگرفتی و نخواهی هم .با هیچ کس و هیچ
چیز و هیچ کس و ... هیچ چیز .
باور داشتی و داری که تنهایی ، قسمت کردنی، نبوده
و نیست و ... نخواهد بود .
و هم از این رو بود که ، بودی و نبودم و نبود ، که
نباشی و نباشه که باشم و
نباشی و نه شاید ، که نباشم و ... هم تو .
چه خوب
فهمیدی سکوت منو ، که همه ی من بود و بیش از من و چه خوب نواختی
منو با فاصله ،
که همانا تو بود و ... نه بیش از تو .
چه خوبه که تو هستی ، حالا که دارم از
هستی ، جا میمونم و نیستی به من
میرسه و از هستی من ،سبقت میگیره و ... با من
یکی میشه .
چه خوبه که تو هستی ، وقتی فقط تو رو کم دارم ، که کمم و میدونی که
تو
منو بسی و میدونم که زیادی از من، و هم ، میدونی که، هم میدونم و
هم،
باور دارم که نه ، باید ، و نه شاید ...ما.
چه خوبه که تو ، تویی و
میتونم به تو بگم تو .
هی تو ...
خیلی هم سخت نگذشت .
مگه نه اینکه
،کوتاهترین راه رو انتخاب کردم .
هر چند ، تو میدونی که این کوتاهترین راه
،هرگز ،آسونترین راه ، نبود .
یادمه ، تو کوچه ها میرفتم و میرفتم و خیس میشدم
با تو ، بی بارون و ،
پشت سر من با تو ، عشق بود که لنگ لنگان پای میکشید و
دست میسایید و
زیر پاهای من با تو پخش میشد
و کش میومد و نیست میشد و آخر هم
، دستش هرگز به من ه با تو ،
تو ی با من ... نمیرسید .
یادمه که یادم بود که
یادت نره به یادم باشی و به یادت باشم . نشه یه وقت
گمت کنم و گمم کنی وگم بشم و
گم بشی و دیگه هیچ وقت ، پیدا نشم بی تو
و پیدا نشی ... بی من . هم بی تو بود که
میمردم و بی من بود که میمردی .
یادمه که یادم رفت بهت بگم دوستت دارم و هم ،
یادمه که دوست داشتم ،
یادم بره .
یادمه که یادم رفت که واست بمیرم و مردم و
یادم نیومد که اومده بودی
واسم بمیری .
یادم بوده و یادت هست که یاد من با تو
باشه یادمون نره ، یادمون و باد ببره با
خودش .
یادم بوده و هست و خواهد بود
که بگم :
چه خوبه که تو هستی .تویی که هیچ وقت نبوده که باشی و ... نخواهد بود
...

آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد؛ اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفاً یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد؛ اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید: “مزه قهوه نمکی چیست؟” اون جواب داد: “شیرینه”
گیسوی مادر از غم بابا سپید شد
امروز هم نیامد و غم خانه را گرفت
امـروز هـم دوبـاره باران شدید شد
مادر کنار سفره کمی بغض کرد و گفت
امسال هم بدون تو سالی جدید شد
ده سال تیر و آذر و اسفند و خون دل
تـا فـاو و فکه رفت ولی نا امید شد
ده سال گریه های مرا دید و بغض کرد
حـرفی نـزد نگفـت چـرا نـا پدید شد
ده سـال رنگ پنجـره هـای اتاق من
همرنگ چشمهای سیاه سعید شد
بعد از گذشت این همه دلواپسی و رنج
مـادر نگفته بـود کـه بابا شهید شد

